چند تا گردوى نشكسته توى قوطي مانده بود. مى خواستيم براى صبحانه بشكنيم، گفتم همه را خورديم، اين چند تا را بكاريم. گفتند نه. من يك دانه گردوى سهم خودم را برداشتم، ترك مختصرى روى پوسته اش انداختم، گذاشتم در آب خيس بخورد. دو روز بعد كاشتم. مدتى كه گذشت، جوانه كرد و از خاك سر بيرون آورد. بعد پدر مرد. پدر را خاك كرديم. گفتم گردو مغز است و پوست است. چه مى شود كه جوانه مى كند و درخت مى شود؟ يك چيزى بايد ب خدا دلش برای من تنگ شده بود...
ما را در سایت خدا دلش برای من تنگ شده بود دنبال میکنید
برچسب: گورش,دادم, نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 18:43